*صدای شرشردرکوشم پیچید !

صدای باران به شکل یک آهنگ دل نوازدر آمده بودوصدای آب های روان درداخل ناودان درگوشم میپیچید

انگارکه قطره ها میخواستندازهمه سبقت بگیرند

 

یکی ازقطره هاافتاد روی یک برگ سبزروشن که کمی گلی بود قطره برگ راشست سپس لیزخورد افتاد

درجوی آب!

 

همهمه زیادی ازقطره ها درکوچه و پس کوچه های شهربه راه افتاده بود هرکدام ازقطره هازبانی برای

خودداشتندوهرکسی حرفی میزدومن زبان بعضی ازقطره ها رانمیفهمیدم! چرا؟؟

 

پنجره ی اتاقم را بازکردم باران کم کم داشت بندمی آمدوحضورخورشیدازپشت ابری دردور حس میشد

ابری که حالا به شکل یک کبوتر آسمانی درآمده بود !*