هنگام نوشتن . . . .
و روحم جنگلی متحرک و سرگردان از آرزوهای . . . .
کاش میدانستی که انگیزه من از نوشتن چیزی است که از درون قلبم سرشار
می شود و قلب من امروز صبح هنگام طلوع خورشید طلایی رنگ،سکوت خود
را شکست و با من با دیده گریان گفت که دلم هوای تو را کرده است
*
*لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ... لمس کن نوشته هایی را که لمس
نا شدنیست و عریان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ می چكد لمس کن گونه هایم را که خیس اشك
است و پُر شیار ... لمس کن لحظه هایم را ... تویی که نمی دانی من كه هستم٬ لمس کن این با تو نبودن ها را لمس کن*
*فراموش شدم
ولی هنوز کسی ازبی کران ها
صدایم میزند
گوش تیزکردم
اما گوش هایم
پرده برشنیدن کشیده بودند
شایدهم تمام این هافقط یک رویابود
رویایی که من
هرشب پازلش رادرذهن خود میسازم!!
خدایا چه کنم ؟؟
*